تبليغاتX
احتمالات

چیزی به فارغ شدنم نمانده(از تحصیل البته)...امروز و فرداست که بدرود بگویم زادگاه خاطرات تلخ و شیرین چهار ساله ام را...هزاری هم که برایتان شرح دهم که تمام این چهار سال را در چه فضا و محیطی گذراندم برایتان قابل درک نخواهد بود...اینجا آخر دنیا بود...از کمالات دانشگاه ما همین بس که به عنوان"دانشگاه نمونه فرهنگی سال نود" انتخاب شد...حالا تو خود پیدا کن پرتقال فروش را...همین دیروز پریروز بود حوالی ساعت پنج بعد از ظهر با یکی از هم کلاسی های"مرد" کلاسمان اتفاقی مسیرمان یکی در آمد سمت بوفه...به فال نیک گرفتیم و تصمیم بر آن شد که یک هات چاکلتی بزنیم باهم...جانم برایتان بگوید هنوز پنج دقیقه نگذشته بود از نشستنمان روی نیمکت روبروی بوفه(شما یه نیمکت رو فرض کن در حدود یک متر و نیم،فاصله ی بین من و ایشون هم اقلاً نیم متر در نظر بگیر) که یک عدد برادر حراستی قدم زنان هم نه...حتی رکاب زنان هم نه... بیسیم به دست با موتور...به جان خودم با موتور آمد عدل جلوی ما واساد...حالا من یک نگه در چَشم او یک نگه در زلف...مقصود اینکه مانده بودم هاج و واج "که گر من گناهی گران کرده م ؟؟؟"...از قضا این آقا با همکلاسی ما رفیق فابریک درآمد(نگو این ورپریده سابقه دار بوده من طعمه ی جدیدش بودم) و با ایماء و اشاره نقل مضمون کرد که یعنی پاشید جمع کنید برید...ای بابا...آدم به خودش شک میکند...حالا هی من سوال بپرس که چرا؟هی آقا کله تکان بدهد به حالتی که یعنی" گذشت کردم،آقایی کردم،ندید گرفتم پاشید برید "...الله وکیلی شما جای من بودید چه حالی بهتان دست می داد...داشتم میرفتم که دست به یقه شوم با آقا که این همکلاسیمان ممانعت کرد و او نیز کله ای تکان داد که یعنی"اینا زبون آدیمزاد سرشون نمیشه بیخیال"...خلاصه تا آنی که راهمان از هم جدا شد آقا-موتوری با احترام تمام اسکورتمان کرد...اینجور وقت ها دلم میخواهد محتویات معده ام را گلاب به روتون بالا بیاورم...کم به خط چشم و خال لب و ریز و درشتمان گیر می دادند که این یکی هم اضافه شد...یک دوره ی فوق برنامه ی برون گرایی هم بچه های روان راه انداخته بودند که رسم بود آنجا همه همدیگر را به اسم کوچک صدا می کردند که به دستور مستقیم رئیس دانشگاه به دلیل آنچه"خراب کردن جوونای مردم"اعلام شد به جلسه ی سوم نکشیده از هم پاچیده شد..اصن یک وعضی...که هی من بگویم هی شما باور نکنی...با اینکه جشن فارغ التحصیلیمان را صد فرسخی دانشگاه میگیریم وحشت به جان همه دختران گروه افتاده که اگر روز جشن چادر نپوشیم چه سرنوشتی در انتظارمان خواهد بود...به جان شما نباشد به جان خودم تمام این چیزهایی که می شنوید عین حقیقت است بدون ذره ای-ذره ای حتی-اغراق...منتها یک چیز اینجا اگر اندیشه ی فارغ شدنم را غم آلود می کند و باعث میشود غصه ام بگیرد وقتی به پایان فکر میکنم:"آدم هایی است که اینجا شناختم"...با درد هایی از یک جنس...اکیداً هم همه در تلاش بودیم به روی خودمان نیاوریم چه بر ما می گذرد...و خیلی شیک شاد بودیم مثلاً...از این حیث هم که در یک همچین فضایی که"حقوق" اولیه انسان پایمال می شود بیشتر میتوان به ارزش"حقوق" پی بُرد،می توان نتیجه گرفت تا حدودی هم "دانش" کسب شد-تا حدودی-...

النهایه این که فارغ میشویم...همین امروز و فردا!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:44 توسط سرکش |

 

از وقتی بادم می آید دوست بودیم...دوست های نزدیک...آنقدر که تمام باهم بودنمان در کلاس و حتی زنگ های تفریح برای حرف هایی که باهم داشتیم کفایت نمی کرد...درست یادم نیست کی آنقدر نزدیک شدیم که تو بی پرده راز باکره نبودنت را با من درمیان گذاشتی..."زخم"ی که سالها با آن زیسته بودی و "مثل خوره روحت را در انزوا تراشیده بود" و من درست همان روز واژه ی "تجاوز" و معنی اش را از تو آموختم و آن شب برایت تا صبح گریستم...حتی درست یادم نیست چطور توانستم با عقل شانزده سالگی ام قانعت کنم اجازه بدهی یک پزشک معاینه ت کند....

ما هر دو خیال می کردیم اگر به تشخیص پزشکت هنوز باکره باشی تمام دردهایت تمام می شود و دری تازه از زندگی به رویت گشوده خواهد شد....روزی که گفتی پزشکت تشخیص داده هنوز باکره ای را خوب به یاد دارم...تنها وقتی که مثل آن روز از شادی به هوا پریدم روز اعلام نتایج کنکورم بود...و من آنروز احمقانه تصور می کردم درد تو ترس از آسیب دیدن یک "پرده" است و هرگز آنقدر که نگران آسیب رسیدن به آن بودم،برای روح رنج دیده و قلب شکسته و جسم تکیده ات دلواپس نمیشدم...

تمام شانزده سالگی و هفده و هجده و نوزده و بیست و بیست و یک و امروز که بیست و دو سالمان شده را باهم گذراندیم بی آنکه حتی یک بار از راز شانزده سالگی مان حرفی زده باشیم یا حتی به روی هم آورده باشیم...تا دیشب...همین دیشب که اس ام اس های نیمه شبت مرا به یاد همان شب شانزده سالگی انداخت و تو اینبار نه به زور و نه از روی جهل که آگاهانه و به واسطه ی یک همآغوشی تنت را به آغوشی سپرده بودی که همیشه آرزو داشتی مال تو باشد و اینبار به تشخیص پزشک هم احتیاجی نبود...خودت بهتر از هرکسی میدانستی دیگر باکره نیستی...پشیمان هم نبودی...وانمود میکردی هستی اما میدانم نبودی...و عمیق ترین دردت،درد "تنهایی" بود... و دوری از آغوشی که تنها همان یک شب مال تو بود...تنها کاری که برایت کردم این بود که سرزنشت نکردم و خیلی شیک گفتم که این تویی که تشخیص میدهی تنت را به آغوش چه کسی بسپاری و همیشه می توانی روی حمایت من حساب کنی ...و دیشب را...تمام دیشب را تا صبح برایت گریستم...و نه فقط برای تو که برای خودم و تمام سالهایی که قبل از شانزده سالگی بر من و تو و زن رفته است و تمام سالهایی که از این پس برما خواهد رفت

.....

اندوهی به وسعت یک تاریخ جانم را می کاهد دوست دیرینه ام و من هیچ نمیخواهم برای خویشتن و هرآنچه می خواهم برای توست و تمام آنچه تو خواسته ای: .....آغوشی که برای تو باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:23 توسط سرکش |

 

دلیل برخی رفتن ها و متعاقباً آمدن ها آنقدر سطحی است که آدم رویش نمی شود به زبان بیاورد...

رفتم چون جریان اینترنت آزاد را به رویمان بستند...

و آمدم چون اینترنت-نصفه-نیمه آزاد- را به رویمان گشودند...

گفتن نداشت اما گفتم که این مکتوب سندی باشد گواه بر آنچه در تاریخ بر ما گذشت و آیندگان قدر نداشته های ما و داشته های خویش و خدا را چه دیدی شاید هم عکسش را بدانند!

"آری اینگونه بود برادر"

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:36 توسط سرکش |

تعطیله!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 20:31 توسط سرکش |

 هرگز "نیلز" را مستحق همچین مجازاتی نمیدانستم؛نه به این دلیل که حالا حقوق میخوانم و میدانم هیچکس را بخاطر اذیت و آزار رساندن به مرغ و خروس ها و مثلاً کشیدن پر پرندگان تبدیل به آدم کوچولو نمیکنند و  یک سال تمام از خانه و زندگی اش تبعید نمی کنند آن هم با اعمال شاقه و روی بال غازهای مهاجر..نه...از همان روزهای بچگی دلم برای نیلز کباب بود و هنوز هم هست...مخصوصاً وقتهایی که دلش برای مادرش تنگ میشد..کلاً به نظرم برای اینکه نیلز پسر خوبی شود نیازی نبود یک سال تمام آلاخون والاخون دشت و صحرا و کوه و بیابان شود..طفلک خیلی حیوونکی بود این نیلز...اگر نویسنده ی از قرار معلوم سوئدی اش هنوز زنده باشد احتمالاً برای پرسیدن تمام "چرا"هایم در اسرع وقت کنکورم را که بدهم یک سری بهشان میزنم...خلاصه اینکه نمیدانم ذهن کودکانه ام چقدر از عاقبت نیلز درس عبرت گرفت..حتی طبق معمول یادم نیست دقیقاً سرانجام نیلز چه شد(همانطور که یادم نیست "تصمیم" کبری دقیقاً چه بود)...منتهای مراتب همینقدر میدانم که هرقدر هم بچه بدی باشی گاهی دل آنهایی که دوستت دارند برای بدی هایت حتی تنگ می شود اصلاً میخواهم هزارسال بچه ی خوبی نشوی بعد یک سال آزگار درد و دوری و دربه دری...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:8 توسط سرکش |

 

سه سال و نیم بین آدمایی زندگی کردم که صبحونه چایی میخوردن،قبل ناهار چایی می خوردن،بعد ناهار چایی می خوردن،عصرونه،قبل شمام،بعد شام و خلاصه روزی شونصد وعده چایی می خوردن و هربار جوری این مایع تلخ رو سر می کشیدن تو گویی آب خضر می نوشند !!منتهای مراتب این ولع بی پایان هرگز شوری در من برنینگیخت و کما فی السابق صبح به صبح لیوان نصفه ی چای من روی میز رها میشد که همون نصفه هم صرفاً جهت پایین رفتن لقمه از گلو نوشیده میشد ولاغیر...همیشه برام سوال بود که برای این قبیل آدمها -که از قضا تعداد کثیری از افراد جامعه رو در بر می گیرند- چه لذتی در نوشیدن چای هست که مثلاً در نوشیدن یک لیوان شیر کاکائوی سرد نیست!!!از میان این خیل عظیم پا ثابتای چای لیوانی به مراتب اعجاب بر انگیز تر از نوع استکانی اش بودند!..مثلاً همین هفته ای قبل تو بوفه ی دانشکده دخترک جوری لیوان چایی را "قُلُپ قُلُپ" توی حلقش می چکاند انگار "شراباً طهورا" کوفت می کند خبر ...ش  تازه بعد خوردن هر "قُلُپ" هم می گفت:"واقعاً مایه ی حیات که میگن همینه!"

بارها شده که در تنهایی ام و  در حالتی کاملاً خنثی و بی طرف انواع و اقسام چای ها را با انواع و اقسام متد های دَم،امتحان کرده ام و هربار در نیل به نتیجه ای که به لذت بخش بودن نوشیدن چای متقاعدم کند،ناکام مانده ام!

این اواخر اینقدر نسبت به این موضوع حساس شده بودم که دوستان مِن باب اهانت می فرمودند:"چایی می خوری؟"

حتی ویژگی "چایی خور نبودن" رو در ردیف "معتاد" و "سیگاری" و "الکلی" نبودن جزو معیارهای همسر آینده ام لحاظ کرده بودم(فک کن!).

...گذشت و گذشت تا اینکه دست تقدیر ما رو کاشت وسط ماراتون کنکور کارشناسی ارشد(الانه که داد بعضیا در بیاد که:"باز گفت ارشد!") و این شد که از بیست و چهار ساعت حدوداً ده ساعت رو ناچار بودم در سالن مطالعه و میز شخصی تحریرم بگذارنم..از بد حادثه این بغل دستی ما هم از آن چایی خورهای روزگار است و همیشه بساط چایی اش به راه!..داستان اگر به همینجا ختم میشد میگفتم:"خوب به من چه"..اما بدبختی آنجاست که خانم هر نیم ساعت یک بار چای هوس می کنند و از اقبال بلند ما ته معرفت تشریف دارند و هربار به من هم تعارف میزند که:"چایی می خوری؟" ...اوایل به یک "لبخند" و یه "نه" و یک "ممنونم" بسنده می کردم منتها چون بهبودی در اوضاع حاصل نشد و تعارف هایش پایانی نداشت سعی کردم به آن "لبخند" و "نه" و "ممنونم" یک:"عزیزم من چایی نمیخورم کلاً" هم اضافه کنم که ای کاش هرگز نمیگفتم..سمیرا خانم(دیگه اسمشو یاد گرفته بودم) همونقدر از چایی نخوردن من تعجب کرد که من از لذتی که از چای خوردن در او و امثال او بود....و خلاصه شروع کرد به شرح و بسط و تفصیل در خواص چای و تاثیرش روی کارکرد مغز و....این پایان ماجرا نبود...از رو که نمیرفت...خمیازه می کشیدم میگفت:"ببین چایی نمیخوریا خوابت میگیره زود"...سرفه میکردم میگفت:"ببین چایی بخوری برا گلوت هم خوبه"...آب میخوردم میگفت:"چایی عطش رو رفع میکنه"...اصلاً ظن داشتم این رو استخدام کرده باشن منو چایی خور کنه باور کنید!...یعنی حتی اگه میگفتم:"اگر خورشید را دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند من چایی نمی خورم که نمی خورم" این دست بردار نبود که نبود..آدم به این سیریشی در زندگی ام ندیده بودم..هربار در برابرش حس ناتوانی ام بیشتر و بیشتر میشد(اصن یه وضعی)...همین دیروز عصر بود.. رفتم سالن و  دیدم نشسته و بساط چاییش هم مهیاس قبل از اینکه حرفی بزند لیوانم رو کوبیدم روی میزش:"بریز اون زهر ماری رو!"

 

 

 

بعدن نوشت:

-توقع تر و تمیز نوشتن از من نداشته باشین تو این هیری ویری بالا غیرتاً!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:53 توسط سرکش |

 

اینقدر عقلم می رسد که پسورد صفحه ام را به یک "امین" اهل و عادل و رشید و بالغ بسپارم که اگر روزی زبانم لال بلا ملایی سرم آمد،یک"انالله و انا الیه راجعون" پست کند ! از این بابت خیالتان تخت...

رسماْ درش را تخته نکردم چون خیال می کردم و می کنم که احتمالاْ گاهی مثل امروز که کلاس جرم شناسی ام تشکیل نشد و حس و حال درس خواندن هم نبود ول نچرخم توی دانشکده و جایی برای گذران وقت داشته باشم!

امیدوارم تا سه ماه و اندی دیگر بتوانم روی پا بمانم و  از بیسکوئیت گندمی مینو  و ساعت پنج صبح و خودکار صورتی و چای تلخ و خلاصه نویسی،متنفر نشوم(تمام چیزهایی که در عمر بیست و یک ساله ام تجربه شان نکرده بودم)!

استثنائاْ این یک قلم سرکشی بردار نیست و سر افکنده می طلبد!

گاهی اوقات دلم برای خودم کباب می شود،وقتهایی که در سالن مطالعه مگس پر نمی زند و من"قانون مدنی در نظم حقوق کنونی" ورق می زنم!

امروز بابت سه شدنم در دومین کنکور آزمایشی خودم را به "یه حبه قند" مهمان کرده ام!باشد که از آزمون نهایی سرافراز و سربلند و سرکش فارغ شوم!

دعای خیرتان را بدرقه ی راهم کنید.(همچین هم بی شباهت به آگهی ترحیم نشد!)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 9:34 توسط سرکش |

سکونت بیخ گوش دانشکده هم حتی باعث نمی شود کلاس ها را یکی در میون نپیچانم...با اکراه حاضر می شوم و می روم که لااقل به کلاس فرح برسم که تا دو سال ناچار نباشم سر یک جلسه نیامدن هی جواب پس بدهم...قبل از رسیدن به اتاق سرپرستی چادرم را تا پیشانی ام جلو می کشم که بیشتر از این وقتم سر چانه زدن درمورد بیرون بودن چار تا شیوید مو هدر نرود..پنج دقیقه پیاده روی تا دانشکده را به پانزده دقیقه نشستن توی مینیبوس عهد عتیق دانشگاه ترجیح می دهم...اینبار خود استاد گرانقدر دیر کرده و به نورچشمی اش هم زنگ زده و گفته که توی ترافیک گیر افتاده...یاد این جمله ای که هربار یادش می افتم خنده ام می گیرد می افتم:"این ترافیک تهران به هیچ قراری رحم نمی کنه!"...در کمال استبداد یک ربع تاخیرش را می چسباند به ته کلاس و حضور-غیاب هم نمی کند بدبختی..پایم را که از کلاس می گذارم بیرون "کاظی خندان" پیدایش می شود...اسمش کاظم است دوستان به سخره "کاظی" صدایش می کنند..بٍتی را حایل خود می کنم با اینکه می دانم راه گریزی نیست...سلام می کند..سلام می کنم...بتی ریز ریز می خندد...یادآوری می کند که آرشیوش آماده ست تا اضافه شود به هارد من..مثل همیشه تشکر می کنم و می گویم:"در اولین فرصت!"...با اینکه میدانم آرشیو گرانبهایی دارد نمی دانم چرا تعلل می کنم و پشت گوش می اندازم....فرصت نمی دهم باز شروع کند به تحلیل بحران خاورمیانه و می گویم عجله دارم و خداحافظی می کنم...اینقدر می فهمد و از هر چیزی سر در می آورد که در برابرش احساس ناتوانی می کنم...دانشجوی انصرافی مهندسی آی-تی است که در حال حاضر "علوم اجتماعی" می خواند...بهلول زمان!..با عجله می روم سمت راه پله ها...فضای راهرو و لابی و دانشکده سنگین است...سنگین تر است...نگو باز این "فاطی کوماندو" سر و کله اش پیدا شده...منتها اینبار با قلم و کاغذ...عین روزهای دبستان که مبصر کلاس اسم "بدها" را روی تابلو می نوشت...منتها امروز معیار سنجش "بد" بودن تومنی یک میلیون با آن روزها توفیر می کند...چادرم را تا پیشانی ام جلو می کشم....بر خر مگس معرکه لعنت!...همینطور که لبخند زنان نزدیک می شود زیر لب غرغر می کنم:"این تحفه هم که تا آخر عمر قرار نیست فارغ التحصیل بشه!"...سلام می کند...سلام می کنم...با همان لبخندی که محو نشده می گوید:"چه عجب ما شما رو دیدیم!"...می گویم عجله دارم و بدون اینکه منتظر پاسخی بمانم پله ها را دوتا یکی بالا می روم...از پشت سر صدایم می کند...برمی گردم...حرفش را می خورد...می روم که نفس راحتی بکشم که باز صدایم می کند...اینبار اعتنا نمی کنم...نفس زنان میرسم پشت در اتاق "توجهی"..."دکتر" توجهی...مدیرگروه مُلبّس حقوق...اینقدر که روابط حسنه داریم باهم سال به سال گذرم به اتاقش نمی افتد و در طول دوران تحصیلم فقط یک کلاس را باهاش برداشته ام و دقیقاً از همان دوران از جزا زده شدم...قاتل و قمه کش های مثال های جنایی اش همیشه اسمشان "داریوش"و"چنگیز"و"پرویز" بود و مقتول و قربانی،حسن و حسین و علی و نقی و تقی...یکجور دشمنی زیرپوستی داریم باهم...چند ثانیه نفس تازه می کنم...چادرم را تا پیشانی ام می کشم جلو... در میزنم و دستگیره را فشار میدهم...قرار بود تاریخ تالار تشریح را هماهنگ کنم برای واحد پزشکی قانونی...چَلِنج بزرگی خواهد بود برایم..هنوز نمی دانم عکس العملم موقع تشریح جسد یک انسان چه می تواند باشد...نیست!...یکبار دیگر دستگیره را فشار می دهم اما مثل اینکه واقعاً نیست!...آسانسور را برای پایین رفتن انتخاب می کنم...توی آینه اش خودم را ورانداز می کنم و مطمئن می شوم چادرم از روی پیشانی ام عقب نرفته...چند لحظه روی چهره ی خودم در آینه زوم می کنم...از رنگ پریدگی و گودی که زیر چشم هایم افتاده و سیاهی ای که سراسرم را گرفته هم که بگذرم باز دلم می سوزد..برای خودم و برای بیست و یک سالگی !

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:7 توسط سرکش |

 

یکی از همین فیلم های به قول بچه ها "خَز" تلویزیونی بود که از سر ناچاری می دیدم:"ماریانا و اسکارلت"..از همان هایی که مثلاً اگر سه ماه نبینی و دوباره اد از سر ببنی هیچ چیزی را از دست نداده ای..منتها در کمال ناباوری یکی از دیالوگ هایش محشر عظمایی بود...دست کم برای من...هرچند نظرم را نسبت به فیلم و خَز بودنش عوض نکرد...اینکه:"چرا فکر می کنی تمام آدمای دنیا تو دو تا دسته ی خیر و شر قرار دارن؟...نود و نه درصد آدما بین این دو دسته سرگردونن!آدما دروغ میگن..در کنارش نیکی میکنن..باز دروغ میگن...باز..."

اولین جمله ای که بیشتر ماها در تعریف و توصیف آدم های اطرافمان می گوییم از دو حال خارج نیست:"آدم خوبیه!" یا "آدم خوبی نیست!" ...خیلی که انصاف خرج کنیم احکاممان ممکن است تبصره هم داشته باشد:"آدم خوبیه ها ولی...."

این روزها که میان دو قول که هرکدام خود را خیر مطلق می دانند گیر کرده ام بیشتر عمق فاجعه را درک میکنم...که پذیرش هرکدام بدون شنیدن دیگری به چاه جهالتی ختم خواهد شد...

اما همه چیز به همین آسانی ختم به خیر نمی شود وقتی ناچار باشی از میان این دو یکی را قول"حق" تشخیص دهی...اغلب در این مواقع ترجیح می دهیم صورت مسئله را پاک کنیم و به استناد:"الدلیلین اذا تعارضا تساقطا" هیچ کدام را نپذیریم و خلاص کنیم خودمان را از تردید اما با وجود پایبندی همیشگی ام به "نسبی گرایی"، اوضاع و احوال حیات واقعی انسان گاه مستلزم"مطلق اندیشی" است!یا آره یا نه!...یا هست یا نیست!...یا میشه یا نمیشه!...یا من یا تو!...یا تو یا اون!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:48 توسط سرکش |